ادامه مطلب را ببینید:




 اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
  « قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم ان لا نعبد  الا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله » "
 
 یکی دیگر از مکتبها در مورد انسان کامل ، مکتب سوسیالیزم است . در ا ین مکتب ، نقص و کمال انسانیت ، در دو چیز خلاصه می‏شود : نقص در آنجاست که بشر هر چه بیشتر جنبه فردیت داشته باشد و کمال انسانیت در  جنبه جمعی است ، به این معنی که انسان تا " من " است ، ناقص است و آن وقت انسان کامل می‏شود که " من " از بین برود ولی نه به آن معنا که‏  عرفا " من " را از بین می‏برند . عرفا می‏خواهند " من " را برای " او   از بین ببرند یعنی " من " به عنوان ضمیر اول شخص ، منهدم و معدوم‏ می‏شود تا او ( ضمیر سوم شخص ) آشکار و پیدا شود و البته منظور آنها از " او "خداست ،  فانی شدن " من " در " او " یعنی فانی شدن انسان در خدا . این مکتب در این جهت با مکتب عرفا شرکت دارد که طرفدار منهدم شدن و  کشتن " من " است ، ولی نه برای اینکه " او " پیدا شود و ظاهر و آشکار گردد ، بلکه ضمیر متکلم [ وحده ] "من " از بین برود ، برای‏  اینکه "ما " پیدا شود . از نظر اینها انسان کامل ، انسانی نیست که‏  عارف باشد و بگوید لیس فی جبتی الا الله ، بلکه انسان کامل آن انسانی‏  است که " من " خود را در جمع مستهلک کرده باشد . چنین انسانی آنچه که‏  حس نمی‏کند " من " است و آنچه که حس می‏کند " ما " است .  بسیاری از مکتبهای دیگر  حتی مکتبهائی هم که " من " را برای پیدا شدن " او " منهدم می‏کنند ،  با پیدا شدن " ما " مخالف نیستند و از اینکه " من " تبدیل به " ما" شود حمایت می‏کنند .
هم تا این اندازه این مطلب را قبول دارند .

  •  خلاصه سخن این مکتب:


 این مکتب که انسان کامل را آن انسانی می‏داند که در او " من " تبدیل‏  به " ما " شده باشد راهش را هم ارائه می‏دهد ، می‏گوید : هر جا که‏ اشیائی به " من " تعلق ندارند و به " ما " تعلق دارند ، این [ تعلق ]  سبب "ما " بودن افراد است . وقتی شما تعلقات اشیاء به انسانها را  آگاه کنید ، می‏بینید دو جور است : یک سلسله امور است که در هر جامعه‏ای‏ به "ما " تعلق دارد . مثلا آیا زبان فارسی مال من  ست ؟ نه .                     به عنوان یک " من " مال شماست ؟ نه . مال آن فرد دیگر  است ؟ نه . زبان فارسی مال یک جمع است . وطن مال کیست ؟ مال یک فرد  نیست ، مال جمع است . هر چه از این قبیل است ، یعنی هر چه که به جمع‏  تعلق دارد نه به فرد ، افراد را یکی می‏کند . ما به آن دلیل با یکدیگر  متحد هستیم که همزبانیم ، یعنی زبان به " ما " تعلق دارد نه به " من‏"  ، و هموطن هستیم ، یعنی وطن به " ما " تعلق دارد نه به شخص‏و فرد .
 ما همچنین هم فرهنگ هستیم ، همدین و همدل هستیم . هر چه که به " ما "
 تعلق دارد و به " من " تعلق ندارد و جنبه اختصاصی ندارد و جنبه اشتراکی‏ دارد ، افراد را به همان نسبت " ما " می‏کند .
 از طرف دیگر سراغ اشیائی می‏رویم که به فرد فرد جداگانه تعلق دارد و  جنبه اختصاصی دارد : خانه من ، پول من ، لباس من ، فرش من ، اتومبیل من‏ ،  خانه من دیگر مال شما نیست ، مال من است ، پول من پول شما نیست ،  پول ما نیست ، پول من است . اینگونه تعلقات که اشیاء به انسان تعلق‏  پیدا می‏کنند ، تعلقات اختصاصی است نه اشتراکی . می‏گویند تعلقات که‏  اختصاصی می‏شود ، " من ساز " است . " من " را چه می‏سازد ؟ مالکیت‏  فردی ، اختصاص مالکیت . " ما " را چه می‏سازد ؟ مالکیت جمعی ، اشتراک . پس ملاک کامل بودن انسانها ، " ما " بودن و " ما " شدن‏ آنهاست و ملاک " ما " شدن انسانها این است که اختصاصها از بین برود و  اشتراک و سوسیالیزم جایگزین اختصاص شود .
 اینها مدعی هستند در اوایلی که جامعه بشریت به وجود آمده است ، جامعه‏بشری یک جامعه اشتراکی بوده است و مالکیت نبوده  است ، " زمین من " و " زمین تو " ، " ثروت من " و " ثروت تو " [مطرح ] نبوده ، همه چیز اشتراکی بوده است و بشر در یک بهشت و در آسایش زندگی می‏کرده است . آن طور که در ادیان آمده است جد اعلای ما ابتدا در بهشت بود و بعد عصیان کرد و به خاطر عصیانی که کرد ، از بهشت‏ ر انده شد و گرفتار زندگی خاکی زمین شد . از نظر آنها این [ مسئله ] تعبیر  دیگری از این است که بشر در بهشت اشتراکیت زندگی می‏کرد و " ما " بود  ، نه " من " و بعد یک عصیان مرتکب شد و به واسطه آن عصیان از بهشت‏  اشتراکیت رانده شد و آن عصیان ، پیدایش مالکیت فردی است . وقتی‏  مالکیت فردی پیدا شد ، بشر از بهشت سعادت رانده شد و دچار سختی گردید
  هنوز هم دچار همان بدبختی است . توبه انسان برای اینکه به بهشت باز  گردد ، توبه از مالکیت است و همان طور که در ادیان آمده بهشتی که انسان‏  بعدا می‏رود از اولی کاملتر و بهتر است . هر وقت بشر از این گناه بزرگ‏  توبه کرد و به جای مالکیت فردی به اشتراکیت روآورد ، بار دیگر به مقام‏ آدمیت و انسانیت خودش می‏رسد .
 می‏گویند مالکیت که پدید آمد ، ظلم پیدا شد و ظلم ناشی از مالکیت است‏   لذا [ با پیدایش مالکیت ] ، " استثمارگر " و " استثمار شده "  پیدا شد . بشر در حالی که استثمارگر و یا استثمار شده است ، ناقص است‏   تا وقتی که این ناهمواریها و پستی و بلندیها در بین افراد بشر وجود د ارد که یکی آنقدر گنده می‏شود که به اندازه قله دماوند بالا می‏رود و یکی  هم آنقدر پائین می‏رود و در یک دره هولناک [ سقوط می‏کند ] ، هرگز جامعه‏  بشریت روی سعادت را نمی‏بیند ، وقتی روی سعادت را می‏بیند که حالت دشت‏
را پیدا کند و متساوی  باشد . بعد از اینکه تساوی و برابری حاکم شود ، برادری به وجود می‏آید و در آن هنگام انسان ، دیگر انسان ناقص نیست و انسان کامل است . پس این‏
 مکتب ، کمال انسان را مساوی با نفی تعلقات اختصاصی و همه لوازم و  دنباله‏های آن [ از قبیل ] استثمارگریها و استثمار شدنها می‏داند که‏  استثمار در هر دو طرف ، هزاران عیب و نقص ایجاد می‏کند : در یکی حسد و  کینه ایجاد می‏کند و در دیگری حرص و آز ، وقتی که ریشه‏اش را از بن زدید ،  دیگر کمال انسان بروز می‏کند .

  •  اشتباه اساسی این مکتب:


 اینکه هدف همیشه این است که " من " باید تبدیل به " ما " شود و   من " در بین نباشد ، مطلبی نیست که از مختصات سوسیالیستها باشد ،  آنکه از مختصات آنها است ، راهی است که نشان می‏دهند و آن این است که‏  می‏گویند : " من ساز " مالکیت اختصاصی است ، و " ماساز "  مالکیت اشتراکی .
 کسانی که به سوسیالیستها جواب می‏دهند و یا می‏توانند جواب دهند ، این‏
 طور می‏توانند بگویند : آقای سوسیالیست ! آیا آنچه که "من ساز " است‏   " تعلق اشیاء به انسان " است یا " تعلق انسان به اشیاء " ؟ مسئله‏ این است . آیا اینکه اشیاء به انسان تعلق داشته  اشند ، یعنی انسان مالک باشد و اشیاء مملوک باشند " من ساز " است و  میان افراد مرز می‏سازد و حصار می‏کشد و وحدت و اتحاد را از بین می‏برد و
یا برعکس ؟ مالکیت انسان بر اشیاء و تعلق اشیاء به انسان منشأ این [  منیت ] نیست ، عکس قضیه است ، تعلق انسان به اشیاء و مالکیت اشیاء  در انسان به این معنا که انسان بنده اشیاء باشد و به تعبیر عرفانی خودمان‏ ،  تعلق قلبی به اشیاء داشته باشد ، انسان را " من " می‏کند . مالک پول‏  بودن ، انسان را " من " نمی‏کند و " ما " بودن را از او نمی‏گیرد ،  مملوک و بنده پول بودن ، انسان را " من " می‏کند و " ما " بودن را از ا و می‏گیرد .


 آن مکتب ( سوسیالیسم ) می‏گوید مالکیت را از بین ببر تا " من " ها  تبدیل به " ما " شوند . این مکتب نمی‏گوید مالکیت را از بین ببر   می‏گوید انسان بساز ، انسان را خوب تربیت کن ، به انسان ایده‏های عالی‏ و  والا بده که فرضا اگر مالک اشیاء هم باشد و اشیاء به او تعلق داشته‏ باشد ، او دیگر به اشیاء تعلق نداشته باشد و بنده شی‏ء نباشد و آزاد باشد   کدام انسان ، " ما " است ؟ آن انسانی که آزادی معنوی دارد نه انسانی‏
 که هیچ چیز ندارد . این طور نیست که اگر یک انسان هیچ چیز نداشت " ما "  است ، نه ، به دلیل اینکه یک انسان وابسته به اشیاء نیست و تعلق‏  خاطر و قلبی به اشیاء ندارد و اشیاء او را اسیر خودشان نمی‏کنند و  کرده‏اند ، " من " او هیچوقت " من " نیست و همیشه " ما " است .
 آن وقت از دو طرف مثال می‏آورند ، می‏گویند : ما می‏بینیم همیشه انسانهائی‏
در دنیا بوده و هستند که مالک اشیاء  هستند ولی تربیتشان یک نوع تربیتی است که اینها مملوک و بنده اشیاء  نیستند ، اسیر اشیاء نیستند . " زهد " به معنی واقعی همین است ، زهد به معنای نهج البلاغه ‏ای همین است .

ترک دنیا در مفهوم  نهج‏البلاغه ، یعنی آزاد زیستن از دنیا و بنده دنیا نبودن .


منبع:انسان کامل متفکر شهید استاد مرتضی مطهری