آن وقت که زلیخا دنبال یوسف بود تا از او کام بگیرد، و پیشنهاد گناه را به یوسف داد،ناگهان  یوسف دید: زلیخا روى چیزى را با پارچه اى پوشانید.

یوسف فرمود: چه کردى ؟ گفت : صورت بت خود را پوشاندم که مرا در حال گناه نبیند.

یوسف فرمود: تو از جماد حیا مى کنى که نمى بیند من سزاوارترم از کسى که مرا مى بیند و از آشکار و نهانم داناست ، حیا و شرم کنم .